نويسندگان

گاهی دلم را پرت می کنم ان طرف دیوار

ان طرف حیات خانه خداست

به امید انکه شاید در ان باز شود

و انوقت هی در میزنم در می زنم

ومی گویم

دلم افتاده توی حیات شما میشود دلم را پس بدهید

انقدر دلم را پرت میکنم که دیگر دلم را پس ندهد

تا ان در را باز کنند و بگویند

بیا خودت دلت را بردار و برو

انوقت داخل میشوم و دیگر بر نمیگردم

من این بازی را ادامه می دهم

[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 12:45 ] [ sarabnb ]

خدا گوید:تو ای زیباترین خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان اغوش من باز است شروع کن...

یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من.....

 

[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 12:38 ] [ sarabnb ]

من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری می باید

سفری تا ته تنهایی محض

هر کجا لرزیدی

از سفر ترسیدی

فقط اهسته بگو

من خدا را دارم

[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 12:33 ] [ sarabnb ]

صدای باران زیباترین ترانه خداست که تنینش زندگی را برای ما تکرار می کند

نکند فقط به گل الودگی کفش هایمان بیندیشیم؟!

[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 12:19 ] [ sarabnb ]

آتشي نمى سوزاند "ابراهيم" را ،

و دريايى غرق نمي کند "موسى" را ؛

کودکي، مادرش او را به دست موجهاى "نيل" مي سپارد ،

تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛

ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد !

مکر زليخا زندانيش مي کند ،

اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند...که اگر همه ي عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،

و خدا نخواهد ؛

نمي توانند ...

او که يگانه تکيه گاه من و توست !

پس ؛

به "تدبيرش" اعتماد کن ،

به "حکمتش" دل بسپار ،

به او "توکل" کن ؛

و به سمت او "قدمي بردار" ،

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني...



از اين "قِصَص" قرآنى هنوز هم نياموختي؟!

[ یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 ] [ 17:52 ] [ sarabnb ]

به تو من خیره می گردم ؛

به این جنگل ...

به این برکه ...

به خط نور ...به این افسون بی همتا ...

چه باید گفت؟

کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛

بگویم لحظه ای از تو ...

از این زیبائی روشن ،تنم خسته ، دلم رنجور ...

تمام واژه ها قامت خمیده ،

ناتوان ...

بی نور ....

پر از پیچیده گیست این ذهن ناهموار ؛

سکوت واژه ها درهم تنیده ،

مثل یک آوار ...

من از پیچیده گی ها سخت بیزارم ؛

تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم :

" خـدایــا دوسـتـت دارم

از این مهتاب ...

بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛

بخندم با تو لختی در کنار آب ...

زبانم گنگ و ذهنم کور ،



 به این دریا ...

به رقص آب ...

[ یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 ] [ 17:49 ] [ sarabnb ]

 

وقتی حتی

حاضر نشدم

پای صحبت

خودم بنشینم!

تو امدی و گفتی

بیا من می شنوم تو را!ولی اول توبگو خدا

چه دیده ای در من؟

منی که کور گیج گنگ و ناشنوا!

تو اول شروع کن

چرا پای من

نشستی و

حرف های تکراری ام؟

[ یکشنبه 07 اردیبهشت 1393 ] [ 18:10 ] [ sarabnb ]

دلخوشم با غزلی.تکه نانی  ابی...

و اگر باز بپرسی گویم: دلخوشم با نفسی.

حبه قندی چایی

صحبت اهل دلی...فارغ از همهمه ی دنیایی...

اه مردی می گفت:

دلخوشی ها کم نیست دیده ها نابیناست....

[ یکشنبه 07 اردیبهشت 1393 ] [ 18:02 ] [ sarabnb ]

دیشب خدا رو دیدم ....

گوشه ای ارام میگریست...

من هم کنارش رفتم و گریستم....

هر دو یک درد داشتیم.....

"ادم ها..."

عجب از ادم هایی که نشانه هایت را میبینند و انکارت  می کنند...

و عجب از تو که انکارشان را می بینی و مهربانی میکنی

[ یکشنبه 07 اردیبهشت 1393 ] [ 17:51 ] [ sarabnb ]

خندم میگیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی انی که زمینم بزنی.

ای دنیای پر از سراب این را بدان:

اگر تمام غم هایت رابردلم فرو ریزی هرگز در مقابلت کمر غم نخواهم کرد

اگر تمام درد ها و رنج هایت را بر سرم اوری هر گز در مقابلت زانو نمی زنم

اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم

اصلا

هر چه میخواهی کن  هر چه خواهی باش....

ولی همیشه این را بدان

من  خدا را دارم

[ یکشنبه 07 اردیبهشت 1393 ] [ 00:31 ] [ sarabnb ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب